تبليغاتX
احساس درون

احساس درون

احساس درون

"ادامه"...

پیامبر (ص) می فرمایند: بعداز آنکه جبرئیل مرا به بیت المقدس برد 50پله رادیدم  که برای معراج بر پا شده بود . له ای از نقره و پله ای از یاقوت بود. آنگاه جبرئیل مرا به معراج برد.  در این هنگام من از آن همه قدرت بر خود لرزیدم که جبرئیل مرا در آغوش گرفت و گفت: ای محمد نهراس که تو بزرگوارترین مردم نزد خداوند هستی.

بنابر این با جبرئیل حرکت کردیم تا به مکان هوا رسیدیم. در آن هنگام دیده ام از آنچه دیده بود متحیر شد؛ ملائکه ای که جز خداوند توان شمردن آنها را نداشت و آنها خداوند را تسبیح و تقدیس میکردند، وبا هزار زبان اورا ستایش می نمودند و ستارگان رادیدم که مانند چراغهایی آویزان بودند. در حالی که کوچکترین آنها مانند کوهی بود.

جبرئیل گفت ای محمد در این مکان دو رکعت مقابل ملائکه هوا به نماز بایست. در آن هنگام ملائکه هوا به چندین صف ایستادند و من در جلوی آنها رفتم و دو رکعت به پیش نمازی با آنها به نماز ایستادم. سپس جبرئیل مرا به آسمان مرتفع ساخت و از ملائکه این آسمان خواست که درب را برایم بگشایند.

جبرئیل به ملائکه گفت: حبیب خداوند جهانیان با من است . آنگاه درب برایمان گشوده شد . آسمانی بود از دخان که به آن (( الرفیعه )) گفته می شد . سپس به خازن آسمان دنیا نگاه کردم ملکی عظیم الخلقه بود که روی صندلی نشسته بود و هفتاد هزار ملک در اختیار او بودند وهر ملکی هفتاد هزار زبان داشت وهر زبان خداوند را به هزار زبان (گفتاری) تسبیح می کرد ودر دست هر ملک خنجری بود هرگاه کسی از مردم زمین عصیان کند، ندا میدهند که فلان پسر فلان عصیان را کرده است . پس خداوند بر او خشم میگیرد وملائکه از غضب خداوند بر او خشم میگیرند. واگر از خداوند طلب آمرزش نموده، توبه میکرد ملائکه توبه و استغفارش را می شنوند وندا میدهند که خداوند از فلان راضی شده است . وزنان نز مانند مردان.

اعمال بندگان به آسمان دنیا که اسماعیل در آن جای دارد منتقل می شود . و اسماعیل اعمال مردم را در روز با دست راستش و در شب با دست چپ می نویسد.

سپس در بین افلاک سیر کردیم ،به آسمان دنیا نگاه کردم ستارگان رادیدم که مانند فانوس آویزان هستند و ملکی را دیدم که نیمی از آتش ونیمی از یخ بود که نه آتش یخ را ذوب می کرد ونه یخ آتش را خاموش می کرد  وهزار سر داشت وهر سری هزار چهره و در هر چهره هزار دهان ودر هر دهان هزار زبان وبا هر زبان خداوند را به هزار زبان ستایش می نمود درحالی که زبانها هیچ گونه شباهتی به هم نداشتند واز جمله تسبیحاتشان: سبحان الله و بحمده  ای الفت بخش بین یخ و آتش الفت ببخش بین بندگان مومنت.

 و در بین آنها ملائکه ای را دیدم که سوار بر اسب های نشلن دار بودند و خنجری در دست ئشمشیری به کمر داشتند. گفتم اینها کیستند ای جبرئیل؟ گفت ای محمد (ص) اینها اهل بهشت خداوند  در آسمان دنیا هستند که خداوند بای نصرت تو درجنگها آفریده است.

سپس به دو مرد عظیم الجثه وشبیه یکدیگر که روی صندلی ای از نور نشسته بودند ، برخوردیم .

گفتم ای جبرئیل این ها کیستند؟ گفت یحیی بن زکریا و عیسی بن مریم (ع) هستند. پس به آنها نزدیک شدم وسلام کردم آنها نیز سلامم راپاسخ دادند و گفتند مرحبا برپیامبر ناصح و حبیب صالح ، خداوند به تو پاداش خیر دهد.

آنگاه جبرئیل گفت : جلو برو تا به پیش نمازی تو ، بر طبق دین محمد(ص) و امت ابراهیم دو رکعت نماز به جا آوریم... 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:54 توسط محبوبه| |

آمدن  جبرئیل به سراغ  حضرت محمد (ص) وآغاز معراج   

 

فرستاده خداوند حضرت محمد(ص) به علی بن ابی طالب (ع)فرمود: ای علی! در حالی که خواب بودم، جبرئیل به سراغم آمد وبه من گفت: ای محمد تاکی می خواهی بخوابی؟ پس من بیدار شدم وگفتم: تو کیستی؟ گفت من جبرئیل هستم.

به او گفتم: خبری آمده  یا وحیی نازل شده ویا وعده ای نزدیک است ؟

گفت ای محمد (ص) نهراس، خداوند متعال مشتاق توست وتو در این شب پروردگار تبارک وتعالی را ملاقات خواهی کرد. پیامبر(ص) می فرماید: به سرعت ازجایم برخاستم وخود را آماده کردم، آنگاه جبرئیل دستم را گرفت ومرا به کوه ابی قبیس برد.

 

مرکب بٌراق

در آن کوه بُراق را دیدم که ایستاده بود. چارپایی بود که شباهتی به چارپایان دیگر نداشت، کوچکتر از قاطر و بزرگتر از الاغ  بود وچهره ای مانند آدمیان داشت، گونه هایش مانند گونه های اسب بود، چهار پا داشت  وبهتر از دنیا وهرآنچه در آن است، بود. یالش از مروارید و درّ ومرجان به هم بافته شده بود. دمی اززمردسبز و دو بال مانند بالهای عقاب وپیشانی سفیدی چون ماه درخشان داشت واز آن مشک خوشبو به مشام می رسید وجانی چون جان آدمیان داشت.

پیامبر(ص) می فرماید: وقتی که دستم را دراز کردم تا سوار آن شوم امتناع کرد. آنگاه جبرئیل به او گفت: آرام باش ای مبارکه! این محمد(ص) سرور مرسلین است وتا کنون ارجمندتر از او نزد خداوند برتو سوار نشده است.

برّاق گفت : ابراهیم(ع) بر من سوار شده است. جبرئیل گفت: بله ولیکن این حبیب رحمان و سرور تمام  فرزندان آدم است. دارنده حوض  وشفاعت و قرآن وقبله وایمان است وکلام (( لا اله الاّ الله محمد رسول الله))  به او نسبت داده شده. او شفاعت کننده گناه کاران در روز قیامت است.

در آن وقت برّاق گفت: ای محمد (ص) برای من نزد خداوند عزوجل طلب شفاعت کن.

پس پیامبر (ص) به او فرمود: تودر بهشت همراه من خواهی بود، پس به من نزدیک شو. آنگاه براق نزدیک آمده پیامبر(ص)  برآن سوار شد.ادامه دارد...

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 21:37 توسط محبوبه| |

یوم آخرت روزی است که شب ندارد؛ زیبایی است که زشتی ندارد؛ غنایی است که فقر ندارد؛ حیاتی است که موت ندارد؛ بقایی است که فنا ندارد. وقتی چشمت را از دنیا بستی وبه درون باز کردی از این روز سر در می آوری. لذا فرمود: عالمی بزرگتر در درون تووجود دارد.

زمانی که پست و مرده  بودیم ورفتیم به رحم مادر، ازآنجا هم مردیم آمدیم به دنیا، از دنیا بمیریم  از کجا سردر می آوریم ؟ اگر مقایسه کنیم می توانیم پی ببریم که بعد دنیا چه عظمتی وجود دارد.

این دنیا همه وقت بیابان است. فکر نکنید که شهر است وجمعیٌت است . فقط خدا هست و خوبان خدا هستند، هیچ کس دیگری نیست .

دنیا هر شب و روزش همه شب است . آخرت شب و روزش هردو روز است . برای اهل آخرت مصائب هم شیرین وشادی آور است . برای اهل دنیا شادیهای دنیا هم غم آور است.

امیرالمؤمنین(ع) می فرمایند: تلخی دنیا شیرینی آخرت و شیرینی دنیا تلخی آخرت است.

دنیا درجلو خوشی دارد ودر انتها غم، برعکس آخرت که درجلو غم و سختی دارد ودر انتها خوشی دائمی. تا بیایی خوشی دنیا بچشی بلافاصله باید گریه کنی ، چون ناپایدار است . اگر در امر آخرت صبر پیشه  کنی و  شکوه  نکنی ودخالت نکنی، خوشی آن ظاهر می شود.

مرتب به خود بگویید کارهای دنیا درست می شود. آن را شوخی وبازی بگیرید، اما خوب بازی کنید. دنیا منحصرا بازی است.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 19:3 توسط محبوبه| |

 

دریک شهری یک خانم بی بی بود که در دوران جوانیش در مجالس جشن و عروسی زنانه دایره می نواخت. وقتی پابه سن گذاشت توبه کرد ودست کشید ودیگر حتی در مجالس عروسی شرکت مه نمیکرد .یک بار به اصرار از او خواستند به مجلس عروسی دوتا بچه سِیّد برود وبالا خره قبول کرد . در داخل مجلس به او گفتند که خانم فاطمه زهرا خوشحال نیستند که مجلس عروسی بچه هایش سوت و کور باشد، اجازه بده با  سینی دف بزنیم و بالا خره  پذیرفت . خانم ها یک به یک  سینی  را دست  به دست  میدادند و می نواختند تا اینکه به بی بی خانم رسید . او هم سینی را گرفت و شروع به زدن کرد وابتدا میگفت : خدایا ننویس، خدایا ننویس . کم کم که گرم شد میگفت : می خواهی بنویس، می خواهی ننویس . در آخرکار میگفت: خدایا بنویس، خدایا بنویس. مؤمن در سیرش بعد از آن که از کارهای گذشته اش توبه میکند و دست میکشد، این سه مرحله را طی می کند.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 18:45 توسط محبوبه| |

هرگم کرده ای که داری احتیاطا درخانه دل خودت بگرد خواهی دید که همانجاست. هرکس دیگری هم که گم کرده ای داشت واز تو سراغ آنرا گرفت باز به خانه دلت نگاه کن آن را هم همانجا پیدا خواهی کرد. این همه در بیرون به دنبال گمشده ات گشتی وچیزی پیدا نکردی.....
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 15:43 توسط محبوبه| |

Design By : Night Melody